گاهی زمان به حادثه زنجیر می شود

گاهی هوا عجیب نفس گیر می شود

 

گاهی نگاه عقل کمی تار می شود

گاهی خطا منوط به تکرار می شود

 

گاهی امید داری و تقدیر دشمن است

گاهی قفس تقابل منقار و آهن است

 

گاهی زمان به لحظه ی ناگاه می کشد

گاهی قلم به جای گلو آه می کشد

 

گاهی قلم به روح ورق چنگ می زند

گاهی نوشتن است که آهنگ می زند

 

گاهی غرور، زخمی و بازیچه می شود

گاهی بدون این که بفهمی چه می شود-

 

می بینی یک غریبه عزیزت شده عزیز

لبخند یک نفر همه چیزت شده عزیز

 

می بینی یک نفر همه ی هستی ات شده

تنهای  عصای دوره ی بی دستی ات شده

 

این دوره را به عقد ثریا نمی دهی

یک جفت چشم را به دو دنیا نمی دهی

 

با خنده هاش خستگی ات خواب می شود

او آب می خورد، تو دلت آب می شود

 

خواهش زیاد می کنی اما چقدر سخت

باز اعتماد می کنی اما چقدر سخت

 

وقتی تویی و غربت و تقدیر و دست باد

تنها پناه، حس غم انگیز اعتماد

 

پیشش غرور غمزده را دار می زنی

پیشش برهنه می شوی و زار می زنی

 

با او از انتهای دلت حرف می زنی

از عمق عقده های دلت حرف می زنی

 

بیچاره می کنند تو را اضطراب ها

تکرارمی شوند فریب سراب ها

 

این بار هم تو ساده و یک دست می روی

این بار هم چه ساده تو از دست می روی

 

این بار هم تویی و تمنا و دست رد

در نرد عشق، باز تو و تاس بی عدد

 

در پیشگاه عقل چرا خم نمی شوی؟

ای دل چه مرگت است که آدم نمی شوی؟

 

*

از او عتاب از تو تمنا، فقط همین

از او کرشمه از تو تماشا، فقط همین

 

مسحور می کند دل مجنون ساده را

اسرار یک تبسم لیلا، فقط همین

 

دلبستگی همیشه بد آغاز می شود

از چند تا سلام و بفرما، فقط همین

 

حظ می کنی از این که کنارت نشسته است

بی هیچ فکر و صحبت فردا، فقط همین

 

ما دستمان به سقف اجابت نمی رسد

او از ستاره هاست تو از ما، فقط همین

 

او با سلاح قهر، تو مجروح و بی سلاح

او با سپاه ناز، تو تنها، فقط همین

 

باشد، دوباره عشق، ولی آخرش که چه؟

تو مانده ای و یک دل رسوا، فقط همین

 

تو مانده ای و حوضت و یک مشت خاطره

با صد هزار شاید و اما، فقط همین

 

تو مانده ای و سرد ترین روزهای سال

تو مانده ای و خاطره ی عشق پارسال

 

*

ای دل نگفتمت نرو از راه عاشقی؟

آتش گرفت دفترم از آه عاشقی

 

*

اینک منم، من، این منِ بی اختیار، من

من، این منِ شکسته، منِ بی قرار، من

 

اینک منم، منی که دلم راگذاشتم

بیزار از منی که لیاقت نداشتم

 

ابله تر از منی که ندانست کیستی

تنها تر از منی که رفیقم تو نیستی

 

من با تو در حوالی قلبم نشسته ام

من با تو مرز بی کسی ام را شکسته ام

 

من با تو از سه نقطه ی مجهول گفته ام

از یک جنون اهلی و معقول گفته ام

 

من با تو دور باطل و من بی تو هیچ کس

در راه مرد راه شدن، بی تو هیچ کس

 

من بی تو پاک می شود از لابلای من

من بی تو سوخت می شود از ابتدای من

 

هر روز پیش آینه ی چشم های تو

مستاصلم که من چه شدم در هوای تو

 

من بودم آن که قلعه ی قلبش بلند بود

من بودم آن که عشق برایش چرند بود

 

من بودم آن که در نظرش دل سپردگی

افتادن دوباره به گودال گند بود

 

آزاد بود از همه چیز، از خیال ها

اندوه بود اگر خبر ازقید و بند بود

 

شبگرد کوچه های دلم دربدر نبود

از نازهای تازه به نازه خبر نبود

 

کار از کجا کشید به این ماجرا؟ بگو

من ناز می کشم، ولی آخر چرا؟ بگو

 

از خوابِ نازِ ناز بپر، جان من بپر

یک مرد را ببین که در این خلوت سحر

 

استاده بی ستاره، تو با من چه کرده ای؟

ویران شدم دوباره، تو با من چه کرده ای؟

 

آن "تو" که بود؟ آن که مرا بی قرار کرد؟

من، تو، تو، من، تمام مرا تار و مار کرد

 

من در عذابخانه ی عادت چه می کنم؟

در سرد گاه این همه حسرت چه می کنم؟

 

در چارچوب عقل صدای چکامه چیست؟

من کیستم؟ تو کیستی؟ این رنج نامه چیست؟

 

 

من در کدام بند دلت باز داشتم؟

من در کجای زندگی ات پا گذاشتم؟

 

تو کیستی که این همه در اوج می پری؟

تو با چه حقی از شب من خواب می بری؟

 

حرفی بزن، سکوت که تنها جواب نیست

رفتن همیشه خوب ترین انتخاب نیست

 

معنای این تقابل مسکوت را بگو

تکلیف این من و تو ِ مبهوت رابگو

 

از من نپرس از دل دیوانه ات بپرس

از آن نگاه این همه بیگانه ات بپرس

 

من جز سوال هیچ ندارم، بگو گلم

یک سال می شود که خمارم، بگو گلم

 

یک سال پیش روی تو این دل جنازه شد

یک سال رفت و حاصلش این شعر تازه شد

 

آن نوبهار خاطره انگیزمان چه شد؟

پس جوجه های آخر پاییزمان چه شد؟

 

در کار دوستی چه قدر کم گذاشتیم؟

آوخ از آن قرار که با هم گذاشتیم

 

یادش به خیر، آن شب خاموش بی نشان

یادش به خیر، آتش بین دو چشممان

 

آن خنده های عشوه گر آشنای تو

پرواز چشم های من و چشم های تو

 

آن با اشاره پلک زدن ها چه زود رفت

با هر نگاه، فاش شدن ها چه زود رفت

 

دیدی که عشق دسته گلش را به آب داد؟

جادوی بوسه ی شب اول جواب داد؟

 

آن شب مرا به جان من انداخت، بگذریم

از بوسه ای که کارمرا ساخت، بگذریم

 

از لحظه ی نجابت لب های داغ من

بگذار از این قمار دو سر باخت، بگذریم

 

*

آخر دلم برای دلت جای پا نشد

آخر لبت برای لبم آشنا نشد

 

آهنربای قلب من آخر عمل نکرد

آخر شبی من و تو ِ مجهول، ما نشد

 

ای وای از این قلم که چه بد مست می رود

سوگند خورده بودم از این حرف ها... نشد.

 

*

از آن بهار، کوچه ی نمناک ماند و بس

دل سوخت، در میانه کمی خاک ماند و بس

 

*

حالا بگو بگو که چه کارت کنم، بگو

این شعر را چگونه نثارت کنم، بگو

 

وقتی شکن شکن ش شرارم شروع کرد

دل سوخت از شرار و به خلوت رجوع کرد

 

دید از فراق یار نمیریم بهتر است

در این مجال، سخت نگیریم بهتر است

 

ماییم و جبر جاری زنجیر، بی خیال

از دست دست و پنجه ی تقدیر، بی خیال

*

فرصت گذشت، واژه به گفتن نمانده است

خاکی برای رفتن و رفتن نمانده است

 

فرصت گذشت، خنجر شب در نیام شد

شاعر برید، شعر، توانش تمام شد

 

پای سخن شکست، دل سنگ آب شد

خودکار خسته شد، تن کاغذ کباب شد

 

فرصت گذشت و بی کسی و غم هنوز هست

آن لایه های دور که گفتم هنوز هست

 

فرصت گذشت و حرف زمین مانده کم نماند

دیدی که این معامله تا صبحدم نماند؟

 

دیر آمدی و از سر این مست، هوش رفت

از این شراب خانه یکی باده نوش رفت

 

دیر آمدی و صید به نخجیر می رسد

بی معرفت همیشه کمی دیر می رسد

 

دیر آمدی و مرد دلم، مخلص کلام

یک مرگ قو به شیوه ی امروز، والسلام.

۱۳٩٢/۱۱/٢٠ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

 

هیچ کس مانند من مرد چنین جنگی نبود      لا فتی الا خودم،لا سیف الا چشم تو....


۱۳٩٢/٦/٢ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

چقدر خواب ببینم که مال من شده ای
و شاه بیت غزل های لال من شده ای

چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض
جواب حسرت این چند سال من شده ای

چقدر حافظ یلدانشین ورق بخورد
تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای

چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم
خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای

هنوز نذر شب جمعه های من این است
که اتفاق بیفتد حلال من شده ای

که اتفاق بیفتد کنار تو هستم
برای وسعت پرواز بال من شده ای

میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق
تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای

مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست
چقدر خواب قشنگیست مال من شده ای

۱۳٩٢/٤/٢۸ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

وقتی تو را ازشعر می گیرم چیزی شبیه درد می ماند

دنیا بدون واژه می میرد سرگیجه و سردرد می ماند

 

از انقلاب مخملی در من تا انفجار هسته ای در تو

بعد از تمام ماجرا هامان اندیشه ی پیگرد می ماند

 

خورشید محکوم به تاریکی یعنی تو و روز سیاه من

وقتی تو را از سایه می گیرند یک سایه ی ولگرد می ماند

 

پاییز را رد می کنم اما بعد از زمستان و بهاری تلخ

حتی درخت کاج در خانه در اعتصابی زرد می ماند

 

سی روز بعد از آخرین دیدار سی سالگی را خوب می فهمم

کشتی اگر بی ناخدا باشد یک تکه چوب سرد می ماند

 

 لازم به گفتن نیست می دانم با رفتنش روح غزل مرده

اما درون خاطرات من روزی که ترکم کرد  می ماند

نعمتی 

۱۳٩٢/۱/٢٧ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

لبت از جنس انار و دلت از آهن بود

گونه ی سرخ تو آماده ی بوسیدن بود

 

من پر از شوق تماشای تو بودم اما

همه ی لذت تو پنجره را بستن بود

 

بار ها مضحکه ی مردم شهرم بودم

باعث این همه آشفتگی ام آن زن بود

 

کوچه مشتاق شد و دور خیابان پیچید

شهر تب دار تر از یک زن آبستن بود

 

منزوی شد دلم و از چمن و دریا گفت

چشم سبز آبی تو لشگری از دشمن بود

 

چند روزیست خبرهای بدی می شنوم

این سر آغاز فرو ریختن بهمن بود

 

لحظه ای فکر تو از خاطر من دور نشد

آخر قصه سیاه و دل من روشن بود

نعمتی 

۱۳٩٢/۱/٢٧ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

نشان مهر ورزیدن همان باشد که: هر ساعت 

 مرا چون شمع می‌سوزی و من چون گل همی خندم

 

حدیث محنت فرهاد  و کوه بیستون کندن

 به  کار من چه می‌ماند؟ که در عشق تو جان کندم

 

به دست دیگران مالست و اسبابست و سیم و زر 

 من مسکین سری دارم که در پای تو افگندم

 

پسند من نخواهد بود در عقبی بغیر از تو   

 ازین دنیا و مافیها بجز روی تو نپسندم

۱۳٩۱/۱٢/٥ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

خیالِ خامِ پلنگِ من، به سویِ ماه جهیدن بود

و ماه را زِ بلندایش، به رویِ خاک کشیدن بود

 

پلنگِ من- دلِ مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد

که عشق – ماهِ بلندِ من- ورایِ دست رسیدن بود

 

گلِ شکفته! خدا حافظ؛ اگرچه لحظه ی دیدارت

شروعِ وسوسه ای در من، به نامِ دیدن و چیدن بود

 

من و تو آن دو خطیم، آری موازیانِ به ناچاری

که هر دو باورِمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود

 

اگرچه هیچ گُلِ مُرده، دوباره زنده نشد، اما

بهار، در گُلِ شیپوری، مدام گرمِ دمیدن بود

 

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کامِ من

فریبکارِ دغل پیشه، بهانه اش، نشنیدن بود

چه سرنوشتِ غم انگیزی! که کِرمِ کوچکِ ابریشم

تمامِ عُمر قفس می بافت، ولی به فکرِ پریدن بود

استاد منزوی

۱۳٩۱/۱٢/٥ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

پس از سلام جواب سلام لازم نیست؟
برای زخمی راه التیام لازم نیست؟


رسیدنم به تو واجب ترین نیازم بود
و گرنه باقی درخواست هام لازم نیست…


کبوترانه هوای تو را به سر دارم
برای کفتر جلدت که دام لازم نیست...

۱۳٩۱/۱٢/٥ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: