آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری؟

۱۳۸٩/۱/۳٠ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

یه شب... یه دل تنگ... یه یاد کهنه... یه یار قدیمی...

دیشب وقتی که صداتُ پس از ماهها از پشت سیمهای تلفن شنیدم به سختی تونستم تشخیص بدم که خودتی...

داره باورم میشه که از یادم میری بیرون... از خاطراتم... چه قدر ازم دور شدی... و چه قدر غریبه... همون غریبه آشنای من که یه روزی از 100 فرسخی می شناختمت... اما حالا صداتم با من بیگانه است...

دیشب وقتی چشمهام رو روی هم گذاشتم تصویر تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.... درست نمیدیدم...

دیشب دلم برات تنگ شده بود... دلم همیشه برات تنگه... از اولشم تنگ بود حتی وقتی که کنارم بودی و دستات تو دستم بود....

همیشه ازم دور بودی.... همیشه....

دیشب گوشه چشمام به یادت تر شد....

دیشب دلم یه سوزش عجیبی داشت...

دیشب دلم هوات کرده بود....

دیشب...

اما تو نبودی.... تو کنارم نبودی... حتی توی خیالم هم درست نمی دیدمت..

دیشب شب بدی بود...

واسه بار آخر همه خاطراتت و مرور کردم... مثل یه فیلم... خیلی سریع... بعضی جاهاش هم stop می کردم و به چشمات خیره می شدم...( آخ که چه قدر دلم هوای چشمات کرده)

اما بالاخره تموم شد...وقتی خوب به همشون فکر کردم.... یه تصمیم جدید گرفتم...

یه قلم... یه کاغذ... یه جفت چشم بارونی... و یه پنجرة بارون خورده...

نوشتم... نوشتم... از تو ... از یادت... از دوست دارم ها... از چشمات... از دلتنگی هام ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر اینکه.....

هنوزم دوست دارم ای عشق دیرینة من

یه پاکت نامه... یه عکس یادگاری... یه دل شکسته... یه دست لباس...

راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تا به مقصد رسیدم... یه گوشه خالی... کنار یه قبرستون ... یه قبر خالی... بی نام و نشون...نامه ات بوسیدم و گذاشتم تو قبر خالی... بعد هم عکست رو گذاشتم روش... بعد هم خاک ریختم... خاک ... خاک... خاک

یه قبر... یه شمع... یه شاخه گل... یه دل تنگ...

حالا دیگه جات مشخصِ ... حالا دیگه لازم نیست دنبالت بگردم... از این به بعد میام این جا... هر وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتُ کرد... هر وقت خواستم بیام پیشت میام اینجا... دیگه لازم نیست تو خیابونا دنبالت بگردم... تو کوچه ها... تو خاطرات... دیگه منتظر برگشتنت نمی مونم... دیگه منتظر تلفنت نیستم... آخه دیگه مطمئنم که تو مردی و جات هم گوشه یه قبرستون بی نام و نشونه

۱۳۸٩/۱/۱۸ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

۱۳۸٩/۱/۱۸ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که

الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت

بیاموزی.....عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه یخ بستن وجود

آدمها و بستن چشمهاست ......عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.

.....عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین

 داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام

برسانی.

پ.ن:دارم یه چیزی و امتحان می کنم.

۱۳۸٩/۱/۱٤ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

شب شرابی خوردم و مستی مرا در بر گرفت , دوریت آمد به یادم , هستیم آتش گرفت.


ادامه مطلب
۱۳۸٩/۱/۱۳ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

 

 یک جام پر از شراب دستت باشد تا حال من خراب دستت باشد

این چند هزارمین شب بیخوابیست ای عشق فقط حساب دستت باشد

 

۱۳۸٩/۱/۱٠ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

خدایا از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار نگاهی ، یادی ، تصویری ، خاطره ای ، برای آن هنگام که فراموش خواهیم کرد که روزی چقدر عاشق بودیم...

۱۳۸٩/۱/۱٠ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

سال خوبی براتون آرزو می کنم.

 

۱۳۸٩/۱/۳ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: