بیا و دست بگیر این فتاده از پا را
قسم به عشق که بیچاره کرده‌ای ما را
!

از آن شبی که گذشتی ز کوچه‌باغ دلم
گرفته بوی بهاران تمام دنیا را

من از فروغ دو چشمت شنیده‌ام غزلی
که برده از دل من شاملو و نیما را

بپرس راز پریشانی مرا از باد
که او به موی تو پیچید این معما را

هر آنکه آمده سوی دلم بگو برود
تویی که در دل تنگم گرفته‌ای جا را

اگرچه اهل زمینم ولی خیالی نیست
که در نگاه تو می‌بینم آسمان‌ها را

دگر از آن همه دیروزهای بی تو چه غم؟
خوشم که هم‌نفسم با تو هر چه فردا را

و قول می‌دهم آدم شوم که می‌گویند
گرفته پیرهنت رنگ و بوی حوا را

۱۳۸٩/۱٢/٢٧ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

دو روز پیش سالگرد راه انداختن این وبلاگ بود.خیلی دوست داشتم به موقع اعلام میکردم ولی خب نشد.آدمیزاده و همین حواس پرتی ها!!! 

اولش میخواستم یه شعر بذارم ولی هر کاری کردم اولآ شعرم نیومد و بعدش هم تصمیم گرفتم یه بار هم شعر ننویسم.آدمیزاده و همین تصمیم ها!!! 

الان که فکر میکنم میبینم نسبت به یک سال پیش همین موقع ها، خیلی بیشتر میدونم ولی نمیدونم که بزرگتر هم شدم؟

 یکسالی که 9 ماهش داشتم پوست مینداختم برای قبول کردن یه تغییر،یه تقدیر،یه زندگی....

ولی این سه ماه آخرش،تقریبآ به این ایمان اوردم که واسه رسیدن به همه چیزی که دوست دارم باید پوست بندازم مثل اون 9 ماه،رسیدم ولی بادردی همراه با لذت.

امان از این سه روز آخر.عصبانی شدن و داد زدن به نظر شما روش خوبیه برای نشون دادن ناراحت بودن؟قهر کردن چی؟صحبت منطقی کردن چی؟با شوخی و تیکه گفتن چی؟اگه هیچ کدوم جواب نداد چی؟بگذریم.آدمیزاده و همین مشکلاتش!!!

درخت کوچک تنها به باد عاشق بود

و باد

بی سر و سامان

و باد سرگردان

تمام قصه همین بود، راست می گفتی!!!

 

 

 

۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

این سیل های حادثه ، کرده ست خسته ام

مانند یک اتاقک در هم شکسته ام

 

آماده می شدم که شروعم کند سفر

معلوم بود از چمدانهای بسته ام

 

گفتی: "بمان که پیش من آرام می شوی"

ماندم ، چرا هنوز پریشان نشسته ام؟

 

می خواستم بمیرم و خوشحالتان کنم

اما نشد اگرچه که از هم گسسته ام

 

حتی بدرد گور کنی هم نمی خورم

یک بیل کهنه ام که شکسته است دسته ام

 

حالا نشسته ام که خودت رونقم دهی

از آب و رنگ و نور و صدا ، دست شسته ام

۱۳۸٩/۱٢/٩ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: