تقویم را ورق زده ام ...تا به تو رسید

در فصل های گرم تماشا به تو رسید

می خواستم بدون تو از خویش بگذرم

پایان این قدم زدن... اما به تو رسید

بحث دوباره بین من و. بین شعر ها

با حرف های رو به درازا به تو رسید

حق دخیل بودن در شعر های من

با کسب اکثریت آرا به تو رسید

از تو سکوت تلخ... همیشه نصیب من

از من همیشه صبر و مدارا به تو رسید

این شعر هم مطابق طبع همیشگیم

مانند چند مصرع بالا به تو رسید

شعرم تمام می شود...این بار هم غزل

مثل همیشه موقع امضا به تو رسید

۱۳۸٩/۳/٢٧ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

نگاهت ،

تکرار مکرر بهار ست و

خنده ات ،

شکفتنِ غنچه های محجّبه .

نه ؛

مرا حرفی نیست .

هر چه می خواهی بکن .

بگذار این بار هم کار ها باب میل تو باشد .

می خواهی بروی

وُ مرا انیس رنج دوریت

وُ همنشین حسرت دیدارت گردانی ؟

باشد ، برو ، خدانگهدار

سفر بخیر

برو

و رمه ی نگاهت

و نسیم عطرت را نیز با خود ببر .

و حتی آن لبان لعلینت را

که من ، هر بار برای بوسیدنشان

مسیر پر از اضطرابِ و التهابِ

گلو گاه و چانه ات را

به آرامی _

و  وسواس می پیمودم

و ناگاه بی آنکه تو بدانی

به یورشی

به تسخیر خویش در می آوردمشان .

می خواهی بروی ؟ برو ، مرا حرفی نیست .

امّا بر سر گذرت

بربلندای صعب العبور ترین قلّه ای که می شناسی

با سرخی لبانت

لا له ای بکار

تا من هر روز برای دیدنش

کوه ها ، درّه ها وسنگلاخ ها را بپیمایم

و تجربه ی مکرر کنم

سختی دیدارت را

۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند
هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند

 

ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

 

با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش!
موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟

 

مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

 

اشک می‌فهمد غم ِ افتاده‌ای مثل مرا
چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند


عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
دردِ بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند

 

 

۱۳۸٩/۳/٢ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: