دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

 

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

 

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

 

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

 

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

 

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست

 

 

۱۳۸٩/٤/۳۱ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

بگذار روی موج غزل ها ببینمت

مثل همیشه ساده و زیبا ببینمت

پشت غرور آبی شب های بی چراغ

با چشمهای غرق تماشا ببینمت

گم می شوی تمام مرا توی این اتاق

رد می شوم تمام تو را، تا ببینمت

محصول درد مبهم پاییز! ساده نیست

باور کنم، سکوت کنم، یا ببینمت

گفتی که روی قله ی حالا نشسته ای

می خواهم از دریچه ی فردا ببینمت

هر چند گفته اند که شعرت شنیدنی است

بـــــگذار مــــثـل آیـــــنه امــــا، ببینمـــت

۱۳۸٩/٤/٢٢ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

از برای غم من سینه ی دنیا تنگ است
بهر این موج خروشان دل دریا تنگ است


تا ز پیمانه ی چشمان تو سر مست شدم
دیگر اندر نظرم دیدۀ مینا تنگ است

 
بسکه دل در سر گیسوی تو آویخته است
از برای دل آشفته ما جا تنگ است


گفته بودی که به دیدار من آیی ز وفا
فرصت از دست مده وقت تماشا تنگ است

 
سر بدامان تو زین پس نهم و ناله کنم
بهر نالیدن من دامن صحرا تنگ است

 
مگر امروز به بالین من آیی که دگر
عمر کوتاه مرا وعده فردا تنگ است

 
خندۀ غنچه فرو مرد ز بیداد خزان
چه توان کرد که چشم و دل دنیا تنگ است

 

۱۳۸٩/٤/۱٩ساعت ٥:٥۱ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

از واژه های خیس من تا تو ، دریا نشست و بی صدا خندید

یک آسمان پروانه در چشمت ، آرام پشت واژه ها خندید


میخواستم قسمت شود دیروز ، در لحظه های آبی امروز

پرواز کردی تا دل فردا . ای کاش و اما و چرا ؟ خندید


هی پرسه میزد شانه هایت را، پیشانی داغ غزل در من

دیوانگی هم عالمی دارد ، گفتم وَ قلبت آشنا خندید


رد میشد از پس کوچه های عشق، چیزی شبیه من شبیه تو

آتش زدم بر گونه های شب ، مهتاب رقص شعله را خندید


دلواپسی بو د و سکوت تو ، دلواپسی بود و نگاه من


یک بار دیگر زندگی کردم ، چشمان غمگین تو تا خندید

۱۳۸٩/٤/۱٢ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

شب بود شمع بود من بودم و غم... شب رفت شمع سوخت من ماندم و غم...

۱۳۸٩/٤/٦ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

وقتی هوای آمدنت احتمالی است

حتی صدات یک هیجان خیالی است

امشب درون هرچه منم دست وپا زدم

گوشی نبود هرچه خودم را صدا زدم

انگار سالیان درازیست مرده ام

اما هنوز هم به کسی دل سپرده ام

خون خورده ام که جای دلم دلبری کند

تا در خیالهای خوشم داوری کند


اینجا به احتمال فراوان نمیرسیم

هرقدر میرویم به پایان نمیرسیم


از فکرهای توی سرم سوز میکشم

هی حسرت گذشتن دیروز میکشم


سلول انفرادی من سینه من است

تنها خیال سرخ تو گنجینه من است

گنجینه ای که بر سر آن مار خفته است

یک اژدها که آن ور دیوار خفته است

دیوار های سرد وسفیدی به شکل من

با زخمهای سرخ و عمیقی به روی تن

این قاب عکسها همه جا دود میکنند

این عکسها به خاطر ما دود می کنند

در خاطرات کهنه شان پاک سوختند

مثل گیاه در دل این خاک سوختند

تا آمدی سراغ دلم بازی ات گرفت

تا عاشقت شدم دل ناراضی ات گرفت

نزدیکی وصدای تو در این اتاق نیست

مردن برای آنچه تویی اتفاق نیست

من خواب دیده ام که هوای تو روشن است

من خواب دیده ام که خیال تو با من است

امشب اتاق وهم عجیبی ست در سرم

این شعر تلخ حک شده در ذهن دفترم

من قول داده ام ،به هوای تو زنده ام

من زنده ام هنوز ، برای تو زنده ام

۱۳۸٩/٤/٤ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: