اینجا که منم هیچ کسی راه ندارد

این راه به‌جز رهرو گمراه ندارد

 

بگذار مرا و بگذر ناصح مشفق

بگذار مرا و بگذر، راه ندارد

 

اینجا که منم، از خود من هیچ اثر نیست

آنجا که تویی، جز تو پر کاه ندارد

 

رندانه اگر قصد کنی قربت دل را

این قصر تو را قلعه و درگاه ندارد

 

تکفیر مرا جبرِ تو ناچار و شگفتا

مختار من ازجبر تو اکراه ندارد

 

تند است مرا مطلب و کند است تو را فهم

این نخل تو را شاخه کوتاه ندارد

 

از بهت برون آی و مشو رنجه‌تر از این

شطرنج من از روز ازل شاه ندارد

 

۱۳۸٩/٩/٢٧ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

من همان روز ولادت که ز مادر زادم

بود زخمت به جگر نعمت مادر زادم

 

بوده ام هیچ و همه بودم و نبودم از توست

آن زمانی که نبودم ، به غمت دل دادم

 

به سر کوی تو ای کعبه آمال دلم

باد می آوردم گر چه دهی بر بادم

 

قصه عشق تو درسی نه که در سینه بود

این حدیثی است که دادند از اول یادم

 

سالها بود که در بند تعلق بودم

از زمانی که اسیر تو شدم آزادم

 

خواستم تا که برآرم سر از این هفت سپهر

صورت خویش به خاک قدمت بنهادم

 

نافه آهوی صحرای غمت کاری کرد

کز خطا رستم و در ملک ختا افتادم

 

هر چه دارم همه از پاکی مادر دارم

رحمت حق به روانش که حسینی زادم

 

پیش از آنی که پدر جانب مکتب بردم

الف قامت عباس تو شد استادم

 

عید نوروز من دلشده آن روزی بود

کآتش عشق تو آمد به مبارکبادم

 

«میثم» از عالم دیوانگی این را فهمید

از زمانی که اسیر تو شدم آزادم

۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

 

 

حسین جان

 ز من مپرس که عمری چه کار می کردم

گناه به محضر پروردگار می کردم

 

بیا و  آبرویم بخر که بین همه

به دوستی شما افتخار می کردم

 

حلول ماه محرم غم نهانم را

به پیرهن مشکیم آشکار می کردم

 

ز کودکی چو نگاهم به آب می افتاد

سلامت از جگر داغذار می کردم

 

اگر حرام نبود ای شهید ماه حرام

به یاد تشنگیت انتحار می کردم

 

اگر قرار بود ببینمت به وقت جان کندن

تمام عمر آرزوی احتضار می کردم

 

 

۱۳۸٩/٩/۱٥ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

 

آیین عشق ‌بازی دنیا عوض شده‌ست

یوسف عوض شده‌ست، زلیخا عوض شده‌ست

 

سر همچنان به سجده فرو برده ‌ام ولی

در عشق سالهاست که فتوا عوض شده‌ست

 

خو کُن به قایقت که به ساحل نمی ‌رسیم

خو کُن که جای ساحل و دریا عوض شده‌ست

 

آن با‌وفا کبوتر جلدی که پَر کشید

اکنون به خانه آمده، اما عوض شده ‌ست

 

حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق

من همچنان همانم و دنیا عوض شده‌ست

 

۱۳۸٩/٩/۱٢ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

دستی به هوا رفت و دو پیمانه به هم خورد
در لحظه «می» نظم دو تا شانه به هم خورد
 

 

دستور رسید از ته مجلس به تسلسل
پیمانه «می» تا سر میخانه به هم خورد

 

دستی به هوا رفت و به تایید همان دست
دست همه قوم صمیمانه به هم خورد

 

«لبیک علی »قطره باران به زمین ریخت
«لبیک علی» نور و تن دانه به هم خورد

 

یک روز گذشت و شب مستی به سر آمد
یعنی سر سنگ و سر دیوانه به هم خورد

 

پس باده پرید از سر مستان و پس از آن
بادی نوزید و در یک خانه به هم خورد

۱۳۸٩/٩/٥ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

دریغ از آن‌که زندگی در این زمان لعنتی

 

به کام خود هدر دهد دقیقه‌های پاپتی

 

دریغ از آن‌که دست من به جای سطر بودنت

 

سکوت منتشر کند و جمله های خط خطی

 

اگرچه با نگاه تو پر از بهار می‌شوم

 

ببین خزان چه کرده با شکوفه‌های صورتی

 

چه می‌شود مرا؟ بگو! یقین، یقین گمشده

 

در آسمان شک من، ستاره ای خجالتی

 

نبودنت دریغ و آه، رسیدنت خیال و کی؟

 

بهار و فصل آمدن، چه واژه‌های مثبتی

 

به جای فرش زیر پا تمام کوچه چشم شد

 

فقط بگو کجا و کی؟ فقط بگو چه ساعتی..

۱۳۸٩/٩/۱ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: