نمی توان به تو از لاله های عاشق گفت
نمی توان غزلی بر سیاق سابق گفت

برای من که تو تنها ترانه ام بودی
چگونه می شود از تلخی حقایق گفت؟!

برای او که به امّید با تو بودن بود
چگونه می شود از مرگ یک شقایق گفت؟!

چقدر ثانیه ها احمقانه می رقصند
چه ساده می شود از پوچی دقایق گفت

برای تو که فقط سایه ات به جا مانده است
چگونه می شود از آفت علایق گفت؟!

برای او که دلش با دروغ خوش می شد
چگونه می شود از چشم های صادق گفت؟!

در این تلاطم ِ چیزی نمانده به جای
چگونه می شود از اقتدار قایق گفت؟!

میان همهمه هایی که با سکوت شکست
نمی توان غزلی با خیال فارغ گفت ...

۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم

صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند

صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کامل‌تر شود

صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سایه،‌ تا سراغِ همسایه...

صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ...

 

 

تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم

آهسته زیر لب ... چیزی، حرفی، سخنی بگوید

مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت!

هِه! مرا نمی‌شناسد مرگ
یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکتند!

حالا برو ای مرگ، برادر، ای بیم ساده‌ی آشنا
تا تو دوباره بازآیی

من هم دوباره عاشق خواهم شد!

۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: