بی تو این جا همه در حبس ابد، تبعیدند

سال ها، هجری و شمسی همه بی خورشیدند

  

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصل ها راهمه با فاصله ات سنجیدند

 

 

تو بیایی همه ساعت ها، ثانیه ها از همین روز همین لحظه همین دم عیدند

                               

                                    اللهم عجل لولیک الفرج

۱۳٩٠/٤/٢٥ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

دلتنگی و بیقراری حکایت این روزهای دل من است

اما گاهی وقتها برای ماندن،

برای بودن،

باید رفت

حتی به قیمت بیقراری همیشه دلت...

 

" دل است دیگر،

یا تنگ می شود،

یا شور می زند،

یا می شکند،

آخر سر هم مهر سنگ بودن می خورد به پیشانیش! "

 

پی نوشت:یه معذرت خواهی به دوستان بدهکارم که نمی تونم برای کسی نظر بزارم.چند وقته سیستمم نمیزاره واسه مطالب وبلاگ ها پیغام بزارم.شرمنده

۱۳٩٠/٤/۱۸ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

 

" من می روم و تو می مانی

به امید همه باورهایت

با عشق مدارا می کنی و می گویی

کسی دیگر می آید...

تو که می روی

من می مانم و من....

بی مدارا... بی عشق...

به امید هیچ کس دیگری..."

۱۳٩٠/٤/۱٦ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

پله ها در پیش رویم ، یک به یک دیوار شد

زیر هر سقفی که رفتم ، بر سرم آوار شد  

خرق عادت کردم اما بر علیه خویشتن  

تا به گرد گردنم پیچد ، عصایم مار شد

اژدهای خفته‌ای بود ، آن زمین استوار

 زیر پایم ناگه از خواب قرون ، بیدار شد

مرغ دست‌آموز خوشخوان کرکسی شد لاشه‌خوار

 و آن غزال خانگی برگشت و گرگی هار شد

گل فراموشی و هر گلبانگ ، خاموشی گرفت

بس که در گلشن ، شبیخون خزان ، تکرار شد

تا بیاویزند از اینان ، آرزوهای مرا

جا به جا در باغ ویران هر درختی دار شد

زندگی با تو چه کرد ، ای عاشق شاعر ! مگر

 کان دل پر آرزو ، از آرزو ، بیزار شد

بسته خواهد ماند این در ، همچنان تا جاودان

 گرچه بر وی کوبه‌های مشت مان رگبار شد

زهره ی سقراط با ما نیست رویاروی مرگ

 ورنه جام روزگار ، از شوکران سرشار شد..

 بعد نوشت: گیرم که مرا جواب کردی خوش باش /تهمت زدی و خراب کردی خوش باش/ آن روز که با خودت گلاویز شدی/ گر آینه را مجاب کردی خوش باش

۱۳٩٠/٤/٦ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: