به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم 
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم

تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم

نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم

حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم

ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم

مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم

به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم

تو رشک آفتابی کی به دست سایه می ایی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم
۱۳٩٠/۸/٢٤ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

به جای نام من این بار نقطه چین بگذار
دلم که بار اضافی است بر زمین بگذار


سفر حکایت هر باز آمدن تا توست
پناه بر تو بیا اصل برهمین بگذار


چرا گلایه کنم پلکان شک ات را
بیا تمام مرا زیر ذره بین بگذار


نخواه خانه ی من کج به آسمان برود
برای دلخوشی ام سنگ اولین بگذار


سیاه ماهی دریاچه ی توام حالا
سر قرار بیا دام در کمین بگذار


بگرد گرد خودت آسیاب بادی من
و هی گناه مرا پای ان و این بگذار

۱۳٩٠/۸/۱٤ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: