نشان مهر ورزیدن همان باشد که: هر ساعت 

 مرا چون شمع می‌سوزی و من چون گل همی خندم

 

حدیث محنت فرهاد  و کوه بیستون کندن

 به  کار من چه می‌ماند؟ که در عشق تو جان کندم

 

به دست دیگران مالست و اسبابست و سیم و زر 

 من مسکین سری دارم که در پای تو افگندم

 

پسند من نخواهد بود در عقبی بغیر از تو   

 ازین دنیا و مافیها بجز روی تو نپسندم

۱۳٩۱/۱٢/٥ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

خیالِ خامِ پلنگِ من، به سویِ ماه جهیدن بود

و ماه را زِ بلندایش، به رویِ خاک کشیدن بود

 

پلنگِ من- دلِ مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد

که عشق – ماهِ بلندِ من- ورایِ دست رسیدن بود

 

گلِ شکفته! خدا حافظ؛ اگرچه لحظه ی دیدارت

شروعِ وسوسه ای در من، به نامِ دیدن و چیدن بود

 

من و تو آن دو خطیم، آری موازیانِ به ناچاری

که هر دو باورِمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود

 

اگرچه هیچ گُلِ مُرده، دوباره زنده نشد، اما

بهار، در گُلِ شیپوری، مدام گرمِ دمیدن بود

 

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کامِ من

فریبکارِ دغل پیشه، بهانه اش، نشنیدن بود

چه سرنوشتِ غم انگیزی! که کِرمِ کوچکِ ابریشم

تمامِ عُمر قفس می بافت، ولی به فکرِ پریدن بود

استاد منزوی

۱۳٩۱/۱٢/٥ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

پس از سلام جواب سلام لازم نیست؟
برای زخمی راه التیام لازم نیست؟


رسیدنم به تو واجب ترین نیازم بود
و گرنه باقی درخواست هام لازم نیست…


کبوترانه هوای تو را به سر دارم
برای کفتر جلدت که دام لازم نیست...

۱۳٩۱/۱٢/٥ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: