وقتی تو را ازشعر می گیرم چیزی شبیه درد می ماند

دنیا بدون واژه می میرد سرگیجه و سردرد می ماند

 

از انقلاب مخملی در من تا انفجار هسته ای در تو

بعد از تمام ماجرا هامان اندیشه ی پیگرد می ماند

 

خورشید محکوم به تاریکی یعنی تو و روز سیاه من

وقتی تو را از سایه می گیرند یک سایه ی ولگرد می ماند

 

پاییز را رد می کنم اما بعد از زمستان و بهاری تلخ

حتی درخت کاج در خانه در اعتصابی زرد می ماند

 

سی روز بعد از آخرین دیدار سی سالگی را خوب می فهمم

کشتی اگر بی ناخدا باشد یک تکه چوب سرد می ماند

 

 لازم به گفتن نیست می دانم با رفتنش روح غزل مرده

اما درون خاطرات من روزی که ترکم کرد  می ماند

نعمتی 

۱۳٩٢/۱/٢٧ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها:

لبت از جنس انار و دلت از آهن بود

گونه ی سرخ تو آماده ی بوسیدن بود

 

من پر از شوق تماشای تو بودم اما

همه ی لذت تو پنجره را بستن بود

 

بار ها مضحکه ی مردم شهرم بودم

باعث این همه آشفتگی ام آن زن بود

 

کوچه مشتاق شد و دور خیابان پیچید

شهر تب دار تر از یک زن آبستن بود

 

منزوی شد دلم و از چمن و دریا گفت

چشم سبز آبی تو لشگری از دشمن بود

 

چند روزیست خبرهای بدی می شنوم

این سر آغاز فرو ریختن بهمن بود

 

لحظه ای فکر تو از خاطر من دور نشد

آخر قصه سیاه و دل من روشن بود

نعمتی 

۱۳٩٢/۱/٢٧ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: