در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه از خیابانی که نیست...!

می نشینی روبرویم خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست...!

بازمی خندی ومی پرسی که حالت بهتر است
باز می خندم که خیلی گرچه می دانی که نیست...!

شعر می خوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست...!

چشم می دوزم به چشمت می شود آیا کمی
دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست...!

وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو
پشت پایتاشک می ریزم توی ایوانی که نیست...!

می روی و خانه لبریز از نبودت می شود
باز تنها می شوم با یاد مهمانی که نیست...!

بعد تو این کار هر روز من است
باور این که نباشی کار آسانی که نیست...!

۱۳٩٤/۱/٢٧ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: