تو سرنوشت منی از تو من کجا بگریزم؟

کجا رها شوم از این طلسم تا بگریزم؟

 

اسیر جاذبه ی بی امان آن پر ِکاهم

که ناتوانمت از طیف کهربا بگریزم

 

تو خویش راز اساطیر و قصه های محالی

وگر به کشور سیمرغ و کیمیا بگریزم

 

به جز تو نیست هر آن کس که دوست داشته بودم

اگر هر آینه سوی گذشته ها بگریزم

 

هوا گرفته ی دام توام؛چگونه از این دام

به بال بسته دوباره سوی هوا بگریزم؟

 

به خویش هم نتوانم گریخت از تو که عیب است

به آشناتری اکنون ز آشنا بگریزم

 

به هر کجا بروم،رنگ آسمان من این است

سیاه مثل دو چشم تو؛پس چرا بگریزم؟

۱۳٩۱/٧/٧ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: