لبت از جنس انار و دلت از آهن بود

گونه ی سرخ تو آماده ی بوسیدن بود

 

من پر از شوق تماشای تو بودم اما

همه ی لذت تو پنجره را بستن بود

 

بار ها مضحکه ی مردم شهرم بودم

باعث این همه آشفتگی ام آن زن بود

 

کوچه مشتاق شد و دور خیابان پیچید

شهر تب دار تر از یک زن آبستن بود

 

منزوی شد دلم و از چمن و دریا گفت

چشم سبز آبی تو لشگری از دشمن بود

 

چند روزیست خبرهای بدی می شنوم

این سر آغاز فرو ریختن بهمن بود

 

لحظه ای فکر تو از خاطر من دور نشد

آخر قصه سیاه و دل من روشن بود

نعمتی 

۱۳٩٢/۱/٢٧ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: