وقتی تو را ازشعر می گیرم چیزی شبیه درد می ماند

دنیا بدون واژه می میرد سرگیجه و سردرد می ماند

 

از انقلاب مخملی در من تا انفجار هسته ای در تو

بعد از تمام ماجرا هامان اندیشه ی پیگرد می ماند

 

خورشید محکوم به تاریکی یعنی تو و روز سیاه من

وقتی تو را از سایه می گیرند یک سایه ی ولگرد می ماند

 

پاییز را رد می کنم اما بعد از زمستان و بهاری تلخ

حتی درخت کاج در خانه در اعتصابی زرد می ماند

 

سی روز بعد از آخرین دیدار سی سالگی را خوب می فهمم

کشتی اگر بی ناخدا باشد یک تکه چوب سرد می ماند

 

 لازم به گفتن نیست می دانم با رفتنش روح غزل مرده

اما درون خاطرات من روزی که ترکم کرد  می ماند

نعمتی 

۱۳٩٢/۱/٢٧ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: