نمی دونم از کجا شروع کنم.

 داستان، طولانی و کسل کنندس ولی بالاخره اتفاقی که ازش می ترسیدم افتاد.

 به روی خودم نمی آرم که چی شده،ولی اون اتفاق افتاد

بعد از ۴٨ ساعت هنوز توی کما هستم.چی شده!؟دور و برم و که نگاه می کنم خودم هم همین سوال و می پرسم و یه علامت سوال بزرگ!

داستان همون ماجرای قدیمی و کلیشه ایه.می گن شرط دلدادگی دل گرفتنه،وگرنه یکی دو دل می شه و یکی هم بی دل.

ما آدما تا چقدر حاضریم از خودمون بگذریم واسه یکی دیگه؟یکی دیگه نه،یکی که دوسش داشته باشیم؟ نه ، اونی که تمام خاطرات خوب زندگیت و ساخته؟ نه اونی که تمام زندگیت باشه و  وجودت؟ نه ، اونی که تمام آرزو هات ؟ نه،اونی که عاشقش باشی؟

می گن آدم عاقل از یه سوراخ دوبار گزیده نمی شه.آدم عاقل آره ولی آدم عاشق چی؟

داشتم توی یکی از این دانشگاه های این جنگل بزرگ(شهرتهران) درس می خوندم ییهو چشمم افتاد به یه جونور(مار) خوش خط خال،هر کاری کردم که گوشام از اینی که هست دراز تر نشه نشد،از اونجا که ادعای خوش صدایی هم می کردم فاز این و برداشتم که الان من نی ام،می زنم اونم به ساز من می رقصه!زمان متوقف شده بود

شروع کردم به عرعر کردن،ولی بر عکس شد اون میزد و من می رقصیدم.با هر آهنگش هم تازه یه جور مختلف می رقصیدم.یه کم که گذشت دیدم دارم سواری هم میدم توی این جنگل(تهران) بزرگ هر روز یه جای مختلف.

من که توی فاز خودم بودم و هر روز بیشتر تو چشام love می ترکید و گوشام دراز تر می شد.تا اینکه بار اول گزید،گفتم اشکال نداره ، بار دوم گزید،بار سوم، بار........... تعدادش از دستم در رفتش.

آخر داستان هم که مشخصه!عاشق بیچاره باز هم کاری به گزیدن ها نداره،دوباره همه چیز و فراموش می کنه وفکر میکنه معشوقش همون آدم پاک و ساده و دوست داشتنی روز اولشه.گریه  

 

۱۳۸۸/۱٢/٢٦ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: