یه شب... یه دل تنگ... یه یاد کهنه... یه یار قدیمی...

دیشب وقتی که صداتُ پس از ماهها از پشت سیمهای تلفن شنیدم به سختی تونستم تشخیص بدم که خودتی...

داره باورم میشه که از یادم میری بیرون... از خاطراتم... چه قدر ازم دور شدی... و چه قدر غریبه... همون غریبه آشنای من که یه روزی از 100 فرسخی می شناختمت... اما حالا صداتم با من بیگانه است...

دیشب وقتی چشمهام رو روی هم گذاشتم تصویر تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.... درست نمیدیدم...

دیشب دلم برات تنگ شده بود... دلم همیشه برات تنگه... از اولشم تنگ بود حتی وقتی که کنارم بودی و دستات تو دستم بود....

همیشه ازم دور بودی.... همیشه....

دیشب گوشه چشمام به یادت تر شد....

دیشب دلم یه سوزش عجیبی داشت...

دیشب دلم هوات کرده بود....

دیشب...

اما تو نبودی.... تو کنارم نبودی... حتی توی خیالم هم درست نمی دیدمت..

دیشب شب بدی بود...

واسه بار آخر همه خاطراتت و مرور کردم... مثل یه فیلم... خیلی سریع... بعضی جاهاش هم stop می کردم و به چشمات خیره می شدم...( آخ که چه قدر دلم هوای چشمات کرده)

اما بالاخره تموم شد...وقتی خوب به همشون فکر کردم.... یه تصمیم جدید گرفتم...

یه قلم... یه کاغذ... یه جفت چشم بارونی... و یه پنجرة بارون خورده...

نوشتم... نوشتم... از تو ... از یادت... از دوست دارم ها... از چشمات... از دلتنگی هام ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر اینکه.....

هنوزم دوست دارم ای عشق دیرینة من

یه پاکت نامه... یه عکس یادگاری... یه دل شکسته... یه دست لباس...

راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تا به مقصد رسیدم... یه گوشه خالی... کنار یه قبرستون ... یه قبر خالی... بی نام و نشون...نامه ات بوسیدم و گذاشتم تو قبر خالی... بعد هم عکست رو گذاشتم روش... بعد هم خاک ریختم... خاک ... خاک... خاک

یه قبر... یه شمع... یه شاخه گل... یه دل تنگ...

حالا دیگه جات مشخصِ ... حالا دیگه لازم نیست دنبالت بگردم... از این به بعد میام این جا... هر وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتُ کرد... هر وقت خواستم بیام پیشت میام اینجا... دیگه لازم نیست تو خیابونا دنبالت بگردم... تو کوچه ها... تو خاطرات... دیگه منتظر برگشتنت نمی مونم... دیگه منتظر تلفنت نیستم... آخه دیگه مطمئنم که تو مردی و جات هم گوشه یه قبرستون بی نام و نشونه

۱۳۸٩/۱/۱۸ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: