از برای غم من سینه ی دنیا تنگ است
بهر این موج خروشان دل دریا تنگ است


تا ز پیمانه ی چشمان تو سر مست شدم
دیگر اندر نظرم دیدۀ مینا تنگ است

 
بسکه دل در سر گیسوی تو آویخته است
از برای دل آشفته ما جا تنگ است


گفته بودی که به دیدار من آیی ز وفا
فرصت از دست مده وقت تماشا تنگ است

 
سر بدامان تو زین پس نهم و ناله کنم
بهر نالیدن من دامن صحرا تنگ است

 
مگر امروز به بالین من آیی که دگر
عمر کوتاه مرا وعده فردا تنگ است

 
خندۀ غنچه فرو مرد ز بیداد خزان
چه توان کرد که چشم و دل دنیا تنگ است

 

۱۳۸٩/٤/۱٩ساعت ٥:٥۱ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: