نداند رسم یاری، بیوفا یاری که من دارم

به آزار دلم کوشد، دل آزاری که من دارم

 

وگر دل را بصد خواری، رهانم از گرفتاری

دل آزاری دگر جوید، دل زاری که من دارم

 

بخاک من نیافتد سایه ی سرو بلند او

ببین کوتاهی بخت نگونساری که من دارم

 

گهی خاری کشم از پا، گهی دستی زنم بر سر

بکوی دل فریبان این بود کاری که من دارم

 

دل رنجور من از سینه هر دم میرود سویی

ز بستر میگریزد طفل بیماری که من دارم

 

ز پند همنشین، درد جگر سوزم فزون تر شد

هلاکم میکند آخر، پرستاری که من دارم

 

رهی، آنمه بسوی من بچشم دیگران بیند

نداند قیمت یوسف، خریداری که من دارم

۱۳۸٩/۸/٢۳ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: