تصویر محو حل شدن چشم های من 

در امتناع بی سبب چشم های تو

در خاطرات تیره ی ذهنم طلوع کرد 

لبخند زد به روی شب چشم های تو

  

شب ، در کنار پنجره تنها نشسته ام 

از روزِ رفته ، از همه ی شهر خسته ام

می خواهم از الهه ی امشب طلب کنم 

شعری فصیح در طلب چشم های تو 

 

در انتخاب قافیه هایی شبیه هم 

گم کرده ام اصالت احساس خویش را 

تا خویش را دوباره ببینم دقیقتر 

یک عمر گشته ام عقب چشم های تو 

 

در این اتاقِ کوچک و در بسته مدتی ست 

حس می کنم خطر به کمینم نشسته است

چشمان تو دو چاه عمیق اند و چشم هام 

سر می کشند هی به لب چشم های تو

  

هر بار پلک می زنی از هوش می روم 

خون بر جداره های رگم خشک می شود

گویا به قلب عاشق من متصل شده ست 

در روز خلقتم عصب چشم های تو

  

محراب های خم شده بر خاک اصفهان 

اجداد ابروان اصیل تو بوده اند

زاینده رود مادر ایرانی تو بود 

سرچشمه های او نسب چشم های تو

  

من روبروی خشم تو لبخند می زنم 

آنقدر بی اراده و صادق که عاقبت 

در جنگ اخم های تو و خنده های من 

مغلوب می شود غضب چشم های تو

  

ای صورتت بشارت لبخند صبحدم 

پلکی بزن که پنجره های اتاق من 

رو به سپید بخت ترین شهر وا شوند 

رو به شبی شبیه شب چشم های تو

 

 

۱۳۸٩/۱٠/۱٥ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: