این سیل های حادثه ، کرده ست خسته ام

مانند یک اتاقک در هم شکسته ام

 

آماده می شدم که شروعم کند سفر

معلوم بود از چمدانهای بسته ام

 

گفتی: "بمان که پیش من آرام می شوی"

ماندم ، چرا هنوز پریشان نشسته ام؟

 

می خواستم بمیرم و خوشحالتان کنم

اما نشد اگرچه که از هم گسسته ام

 

حتی بدرد گور کنی هم نمی خورم

یک بیل کهنه ام که شکسته است دسته ام

 

حالا نشسته ام که خودت رونقم دهی

از آب و رنگ و نور و صدا ، دست شسته ام

۱۳۸٩/۱٢/٩ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: