دو روز پیش سالگرد راه انداختن این وبلاگ بود.خیلی دوست داشتم به موقع اعلام میکردم ولی خب نشد.آدمیزاده و همین حواس پرتی ها!!! 

اولش میخواستم یه شعر بذارم ولی هر کاری کردم اولآ شعرم نیومد و بعدش هم تصمیم گرفتم یه بار هم شعر ننویسم.آدمیزاده و همین تصمیم ها!!! 

الان که فکر میکنم میبینم نسبت به یک سال پیش همین موقع ها، خیلی بیشتر میدونم ولی نمیدونم که بزرگتر هم شدم؟

 یکسالی که 9 ماهش داشتم پوست مینداختم برای قبول کردن یه تغییر،یه تقدیر،یه زندگی....

ولی این سه ماه آخرش،تقریبآ به این ایمان اوردم که واسه رسیدن به همه چیزی که دوست دارم باید پوست بندازم مثل اون 9 ماه،رسیدم ولی بادردی همراه با لذت.

امان از این سه روز آخر.عصبانی شدن و داد زدن به نظر شما روش خوبیه برای نشون دادن ناراحت بودن؟قهر کردن چی؟صحبت منطقی کردن چی؟با شوخی و تیکه گفتن چی؟اگه هیچ کدوم جواب نداد چی؟بگذریم.آدمیزاده و همین مشکلاتش!!!

درخت کوچک تنها به باد عاشق بود

و باد

بی سر و سامان

و باد سرگردان

تمام قصه همین بود، راست می گفتی!!!

 

 

 

۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: