پله ها در پیش رویم ، یک به یک دیوار شد

زیر هر سقفی که رفتم ، بر سرم آوار شد  

خرق عادت کردم اما بر علیه خویشتن  

تا به گرد گردنم پیچد ، عصایم مار شد

اژدهای خفته‌ای بود ، آن زمین استوار

 زیر پایم ناگه از خواب قرون ، بیدار شد

مرغ دست‌آموز خوشخوان کرکسی شد لاشه‌خوار

 و آن غزال خانگی برگشت و گرگی هار شد

گل فراموشی و هر گلبانگ ، خاموشی گرفت

بس که در گلشن ، شبیخون خزان ، تکرار شد

تا بیاویزند از اینان ، آرزوهای مرا

جا به جا در باغ ویران هر درختی دار شد

زندگی با تو چه کرد ، ای عاشق شاعر ! مگر

 کان دل پر آرزو ، از آرزو ، بیزار شد

بسته خواهد ماند این در ، همچنان تا جاودان

 گرچه بر وی کوبه‌های مشت مان رگبار شد

زهره ی سقراط با ما نیست رویاروی مرگ

 ورنه جام روزگار ، از شوکران سرشار شد..

 بعد نوشت: گیرم که مرا جواب کردی خوش باش /تهمت زدی و خراب کردی خوش باش/ آن روز که با خودت گلاویز شدی/ گر آینه را مجاب کردی خوش باش

۱۳٩٠/٤/٦ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط Hasmic نظرات ()
تگ ها: